سعید صیرفی زاده

ترجمه: میلاد زکریا

اوضاع آن طور که امیدوار بودم پیش نمی‌رفت. تنها دلیلم برای این که در آن ساعت دیروقت دوشنبه شب مزاحم رئیسم شوم، این بود که، خیلی محترمانه، از او بخواهم کمی به دستمزدم اضافه کند. ولی سمت و سوی مکالمه به طریقی معکوس شده‌بود، و حالا من به شکلی معذب در درگاه دفتر رستوران ایستاده بودم و باید از توانایی خود در انجام شغلم دفاع می‌کردم. در سراسر مدت شیفتم خودم را با تصور این صحنه با جزئیات کامل و دقیق سرگرم و مشغول کرده‌بودم: ضربه‌ای آرام روی در دفتر (یا شاید ضربه‌ای جسورانه)، لبخند خلع سلاح کننده، گپی کوتاه راجع به وضع هوا، و سپس ورود بی‌مقدمه به مسئلهٔ مهمتر موجود، مسئلهٔ مهمتری که به دلایل کاملاً موجه برای صحبت در موردش آمده‌بودم؛ یعنی هشت به ده. نقشه کشیده‌بودم که قضیه را این طور مطرح کنم: «می‌خواستم خواهش کنم از ساعتی هشت به ده [دلار] حقوقم رو اضافه کنید.» رک و مسلم. یا فکر کردم می‌توانم بگویم «می‌خواستم حقوقم رو تا…» یا «می‌خواستم حقوقم رو تا ساعتی، از ساعتی، تا حدود ساعتی…» جایی شنیده‌بودم که بهتر آن است که آدم اهدافش را با عبارات واضح، عبارات سرراست بیان کند، و وقتی اهداف به این ترتیب بیان شوند باقی قضایا طبق روال پیش خواهد رفت. در موارد اندکی که همه چیز طبق روال پیش نرود، البته تقصیر از شما و بی‌عرضگی خودتان است. فکر می‌کنم این بحث را در تلویزیون شنیده‌بودم، یا شاید جایی خوانده‌بودمش. در آن زمان به نظرم توصیه‌ای خردمندانه آمده‌بود، و مصمم شده‌بودم که اگر وقتی فرصت به‌کار بستنش پیدا شد، آن را به یاد داشته‌باشم.

به این ترتیب من در درگاه ایستاده‌بودم در حالی که رئیسم در صندلیش لم داده بود و انگشتانش را روی چانه‌اش گذاشته‌بود و به آسمان تاریک که قطرات باران از آن سرازیر می‌شد خیره شده‌بود. یک هفته بود که هر روز باران باریده‌بود. می‌گفتند یک هفتهٔ دیگر هم هر روز خواهد بارید. پاییز در شهر ما همیشه همین‌طور بود. ولی می‌گفتند این پاییز بدتر از بقیه است. به‌زودی زمستان می‌شد. رئیس یه تلخی، بی هیچ تلاشی، گفته بود «کاسبی خرابه،» انگار تمام شب این مکالمه را تمرین کرده بود و فقط منتظر من بود که بیایم و جوابم را بدهد و خود را از شر این جمله که ذهنش را مشغول کرده‌بود، رها کند. من که نمی‌دانستم چه جوابی بدهم، چیزی نگفتم، یک پایم به شکلی ناراحت جلوی دیگری بود، در وضعیتی که در ابتدا، در تلاش برای لاقید و غیررسمی بودن اتخاذ کرده بودم، ولی با گذشت زمان، به سرعت حس ژست زنانه‌ای را پیدا کرد که تنها به تضعیف اعتماد به نفس و جسارت من کمک می‌کرد. و بعد رئیسم سکوت زجرآور را شکسته بود  تا متذکر شود که آن شب مشتریان دو غذا را برگردانده‌اند. می‌خواست بداند چرا دو غذا برگشت داده شده‌اند. ساعت روی میزش ۱:۰۰ صبح را نشان می‌داد. شاید اگر آن شب زودتر با او صحبت کرده‌بودم، خلقش متفاوت و آشتی‌جویانه‌تر می‌بود، و به این سرعت درخواست مرا رد نمی‌کرد. کنار ساعت، فهرست مواد اولیهٔ متنوعی بود که باید سفارش داده‌می‌شد؛ علامت‌های داخل کادرهای کوچک مقادیر را مشخص می‌کرد. ما به صورت عمده خرید می‌کردیم: بشکه، دبه، کیسه. در خودکار رئیس باز بود. پیراهنش سفید بود به جز ردی از نقطه‌های قرمز، احتمالاً سس گوجه‌فرنگی، که روی یک آستین از آرنج تا شانه‌اش امتداد داشت. شاید هم نقطه‌های قرمز خون بودند.

رئیسم گفت «امشب یک ساندویچ پنیر کبابی / گریلد چیز برگشت داده شده.» طوری حرف می‌زد انگار واقعاً، از لحاظ فلسفی به موضوع علاقه دارد. «یک ساندویچ پنیر کبابی و یک بشقاب پاستا. دلیلش چی بود؟»

من دلیلش را نمی‌دانستم، و چهره‌ام از احساس مسؤلیت ساختگی در هم رفت. با این حال، فهمیدم که اگر جواب قانع‌کننده‌ای ندهم، و این کار را به سرعت انجام ندهم، نه تنها پذیرفته‌ام که غذایی بد و غیر قابل خوردن درست کرده‌ام، بلکه نشان می‌دهم آن‌قدر از کارم بی‌اطلاعم که حتی یادم نمی‌آید چرا یا چه وقت چنین اشتباهی رخ داده‌است. تنها حرفی که زدم این بود که «باید ته و تویش رو دربیارم» انگار من هم برای خودم زیردستانی داشته‌باشم که بتوانم از آنها پرس و جو کنم. ساعت حالا ۱:۰۳ را نشان می‌داد. صورت رئیس گرد و مهربان بود، با لپ‌های پف کرده، و در نور دفتر به دلیلی حتی مهربان‌تر از معمول به نظر می‌رسید. فکر کردم باید موضوع را عوض کنم. و باید پاهایم را از حالت ضربدری خارج کنم که این طور ملتمس به چشم نیایم. باید در مورد باران صحبت کنم و از او بپرسم به نظرش کی بند می‌آید. این کار باعث می‌شود فکر کند مرجعیت او را قبول دارم. و بعد ظرف یک هفته برمی‌گردم و دوباره تقاضای اضافه حقوق می‌کنم ــ یا شاید ظرف دو یا حداکثر سه هفته، نه بیشتر، در آینده‌ای نزدیک، وقتی همه‌چیز فراموش شده‌باشد و غذایی برگردانده نشده‌باشد و باران بند آمده‌باشد و من پاسخ خوبی برای وقتی که او می‌گوید کاسبی خراب است، پیدا کرده‌باشم.

ولی پیش از آن که بتوانم چیزی بگویم رئیسم صندلیش را چرخاند و رو به میزش قرار گرفت، دستانش را به سبکی روی تودهٔ کاغذ بالای میز گذاشت، انگار که کاغذ الفبای مخصوص احضار روح باشند و او در حال دریافت پیامی از جهان ماورا باشد. بعد در کاغذها گشت. خیلی سریع زیر و رویشان کرد.

رئیس از روی کاغذها خواند «هفت و بیست و سه دقیقه ساندویچ پنیر کبابی برگشت داده شده، و یازده و پنجاه و دو دقیقه، پاستا.»

این زمان‌ها به نظرم متعلق به خیلی قبل می‌رسیدند. رئیسم سرش را بلند کرد و با چهرهٔ مهربان و تقریباً فرشته‌سانش به من نگاه کرد. چهره‌ای کودکانه با لپ‌های پف کرده.

جوابش را بده! ولی به تنها چیزی که می‌توانستم فکر کنم این بود که هفت و بیست و سه دقیقه در رستوران بودم. یازده و پنجاه و دو دقیقه در رستوران بودم. و حالا ــ وای ــ یک و هفت دقیقه هم هنوز توی رستوران بودم. فکر کردم فردا هم اینجا خواهم بود. و پس‌فردا. روز بعدش روز تعطیلی‌ام است. ولی پس از آن برمی‌گشتم.

چهرهٔ مهربان پرسید «واقعاً ساندویچ پنیر کبابی درست کردن این‌قدر برات کار سختیه؟»

جایی در گذشتهٔ من، چیزی برایم درست پیش نرفته‌بود. سال‌ها پیش، در مراسم فارغ‌التحصیلی دبیرستانم، مطیعانه در میان تماشاچیان نشسته بودم و شاگرد اول را با کلاه و ردای ارغوانی بالای صحنه تماشا می‌کردم که سخنرانی خسته‌کننده و تفقدآمیزی را ایراد می‌کرد که قطع به یقین می‌دانستم از کتابی از سخنرانی‌های فله‌ای سرهم شده‌است. او اعلام کرد «برخی از ما که امشب اینجا هستیم به دانشگاه خواهند رفت، بقیه به ارتش ملحق خواهند شد، و باز دیگرانی هم هستند که مستقیماً به بازار کار خواهند رفت.» انگار همهٔ‌ این انتخاب‌ها با هم برابر باشند. صدایش که با میکروفن تقویت می‌شد، به طرزی استثنایی قدرتمند و مطمئن به گوش می‌آمد، و من تصور کردم اگر آن ردای ارغوانی مسخره را دربیاورد خواهیم دید که زیرش هیچ چیز نپوشیده، و همان‌طور که از کلاس ورزش دیده بودم، شانه‌هایی پهن و سینه‌ای ستبر دارد، و اصلاً از این که دیگران لخت می‌بینندش خجالت نخواهد کشید. در حالی که من زیر ردای پف کرده‌ام، بدنی متوسط مایل به درشت دارم، پاهای کوتاه ولی دست‌های دراز، گوشت نرم ولی زانوها و آرنج‌های سفت، و بین تنه و دست و پایم، یا در عضلات آنها مرز مشخصی وجود ندارد، بدن یک همستر.  سخنرانی شاگرد اول و از دسته‌بندی سه‌گانه‌اش از زندگان و از تلاش‌هایش برای ارائهٔ طنز افواهی که قرار بود خودجوش  به نظر برسند و دل پدر و مادرها را برایش به‌دست بیاورد ولی در عوض کهنه و تصنعی به نظر می‌رسید، اعصابم را خرد کرده‌بود. پدر و مادرها می‌خندیدند و دلشان می‌رفت. من که همراه پانصد دانش‌آموز دیگر در میان مستمعان نشسته‌بودم، این آگاهی تشویش‌برانگیز را حس می‌کردم که فقط و فقط با انتخاب نشدن برای ایستادن پشت تریبون، به یک زندگی معمولی و پیش پاافتاده محکوم شده‌ام. در زندگی هر کس تنها یک بار این بخت پیش می‌آمد، و من بخت خودم را از دست داده‌بودم. دیگر هیچ کاری برای جبران ممکن نبود. من برای همیشه از دیگر کسانی که انتخاب نشده‌بودند، غیر قابل تشخیص می‌بودم. تنها یکی از پانصد نفر. یکی از پانصد میلیون نفر. در طول مراسم تودیع، یک‌سره فکر می‌کردم که من شنونده هستم. همیشه شنونده خواهم بود. نوزده ساله شدم، در حالی که در رستوران کار می‌کردم و ساعتی ۴٫۵۰ دلار درمی‌آوردم. با ۴٫۷۵ بیست سالم شد. و با ۵٫۷۵ بیست و یک سال. یک پادوی رستوران در روزی که کارش را ترک می‌کرد به من گفت «اینجا فقط یه ایستگاه گذراست.» هجده سالش بود و تخصص کسی را داشت که هیچ کاری برای به دست آوردن آن تخصص انجام نداده‌باشد. با این حال می‌خواستم که از او نصیحت بخواهم. در عوض گفتم «این یکی رو درست فهمیدی،» انگار خودم هم یک متخصص باشم. برای تولد بیست و پنج سالگیم (۷٫۵۰)، دخترهای پیشخدمت همه را مجبور کردند که دنگ بگذارند و برایم یک کیک بخرند و غافلگیرم کنند. در پایان شب برایم خواندند «تولدت مبارک!» بیست و پنج شمع تمام سطح کیک را اشغال کرده‌بودند. شعله بزرگ و پرمعنی بود؛ واقعیت سنم را می‌دیدم. بقیه به شوخی می‌گفتند که الان است که رستوران آتش بگیرد. دخترهای پیشخدمت می‌خواستند لطفی کرده‌باشند، اما من فقط ترحم بود که می‌دیدم. چه کسی می‌خواهد بیست و پنج سالگیش را روی میز کارکنان کنار کمد جارو و خاک‌انداز و در حالی که پیش‌بندی کثیف بسته و یونیفرم چهارخانهٔ آشپزها را پوشیده جشن بگیرد؟ برای نشان دادن قدرشناسیم از کیک خوردم. رئیسم آمد و روی پشتم زد. گفت «تبریک.» در آن جمع او تنها کسی بود که از من مسن‌تر بود. ضربه‌ای که به پشتم زد حالتی مالکانه داشت.

حدود هجده سالم که بود، یکی از هم‌محلی‌هایم دیده‌بود که دارم کنار خیابان راه می‌روم و مرا سوار تاکسیش کرده‌بود. تا خانه یک چهارراه بیشتر فاصله نداشتم، ولی او می‌خواست دوری بزند و شغل جدیدش را به رخم بکشد. در صندلی عقب نشستم و به پشت سرش نگاه کردم. گفت «هفتهٔ دیگه جشن تولد بیست و پنج سالگی‌مه. یه جشن بزرگ. تو هم بیا.»

گفتم «باشه.»

گفت «یه ربع قرن.» داشت لاف می‌زد، ولی جمله تکان دهنده بود. می‌خواستم بگویم که همین‌قدرش را می‌دانم، که من وقتی به ربع قرن برسم، راننده تاکسی نخواهم بود.

من رویاهای بزرگی درسر داشتم. نمی‌دانستم چطور به آنها برسم، ولی می‌دانستم که موفق خواهم شد.

مدتی مرا چرخاند و بعد درست همان‌جا که سوارم کرده‌بود، در فاصلهٔ یک چهارراه تا خانه، پیاده‌ام کرد.

گفت «توی مهمونی می‌بینمت.» ولی من نرفتم.

[کارم را] ساعت پنج شروع می‌کنم و نیمه‌شب تمام می‌شود. روزهای آخر هفته ساعت یک تمام می‌شود. یکشنبه‌ها رستوران بسته است. پنجشنبه‌ها را تعطیلم. شب‌های شلوغ، تب شام حدود ساعت هفت شروع می‌شود و تا ساعت یازده ادامه پیدا می‌کند. اول اوضاع در آشپزخانه نسبتاً آرام است، و بعد صداها فوریت خاصی پیدا می‌کنند ــ صدای آدم‌ها، ظرف و بشقاب‌ها، درها، به باران سبکی که پیش از طوفان می‌بارد بی‌شباهت نیست ــ و بعد، ناگهان انفجاری در تعداد سفارش‌ها رخ می‌دهد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ این همه سفارش؟ این همه سفارش یک دفعه؟ وای، خدای من! فقط سه تا آشپز هستیم، ولی پنجاه سفارش، و بعد صد سفارش داریم. سایهٔ محو پیراهن سفید رئیس با سایهٔ محو لباس سیاه پیشخدمت‌ها در هم می‌آمیزد. هرکدام از آشپزها، با پیش‌بند تمیزی که به زودی کثیف خواهد شد، روی فضای کاری کوچکش خم می‌شود، می‌بُرد، کباب می‌کند، پاک می‌کند، و مسؤل دنیای کوچک خودش است. هر از گاهی، یکی از آشپزها به کمک دیگری که خیلی عقب افتاده‌است می‌رود، انگار که مشغول نبرد باشیم، و این کار همیشه به عنوان مهربانی‌ای بی‌حد و حصر تلقی می‌شود. هرچند کلاً هر کس به فکر خودش است، و اگر پایش بیافتد می‌گذاریم دیگری جلوی چشممان جان بدهد. من با سرعتی ثابت، چیزی بین دیوانه‌وار و خطرناک، کار می‌کنم. یک بار پوست تمام جلوی بازویم با آب جوش ورآمد، و چنان درد گرفت که انگار با کارد بازویم را شقه کرده‌باشند. زخم را در حولهٔ سرد پیچیدم و به مبارزه ادامه دادم. یک بار دیگر، سر انگشتم را بریدم و تنها پس از پایان شیفتم به بیمارستان رفتم و آن را بخیه زدم. در طی سالیان دقت و کارآیی را آموخته‌ام. در کارهایم حتی یک حرکت اضافی موجود نیست. من تحقق مرز باریک میان انسان و ماشین هستم. سفارش غذا وارد می‌شود، چشم‌ها سفارش را می‌خوانند، دست (به عنوان مثال) دو برش نان جو برمی‌دارد و روی توری منقل می‌گذارد، دست دیگر همزمان به سوی پنیر آمریکایی می‌رود که توی قوطی مربعی بالای قفسه است، در حالی که یک سفارش غذای دیگر می‌رسد و چشم‌ها آن را مطالعه می‌کنند در حالی که… تنها پس از کند شدن سیل سفارش‌هاست که می‌فهمم تمام این مدت را در حالتی شبیه به هیپنوتیزم بوده‌ام، همواره در حال حرکت ولی بدون هشیاری کامل. صداهای آشپزخانه آرام‌تر می‌شوند، دلنگ دلنگی آرام و غیر ضروری. دلنگ دلنگی لالایی‌وار ــ هر چه باشد دیگر نزدیک نیمه‌شب است. دخترهای پیشخدمت بی‌کار در گوشه و کنار می‌ایستند. ظرف‌شور سیگاری می‌کشد، با این که اینجا سیگار غدقن است. بعدش فاصلهٔ ده چهارراه تا خانه‌ام را پیاده می‌روم و اگر به موقع برسم، آخر شوی دیوید لترمن را تماشا می‌کنم. چند روز پس از آن که تقاضای افزایش حقوقم رد شد، یک دختر پیشخدمت آنورکسی* در رستوران شروع به کار کرد. خوشگل بود ولی سینه و باسن نداشت. چند بار دیدم دارد ته‌ماندهٔ بشقاب مشتری‌ها را می‌خورد. آرام و مکانیکی می‌جوید و قورت می‌داد، انگار این کار تمام تمرکزش را می‌طلبید. پیشخدمت‌ها می‌گفتند گاهی اوقات در دستشویی می‌شنوند که بد چور سرفه می‌کند، و اگر بعد از او وارد شوند رد خون را در کاسهٔ توالت می‌بینند.

اولین بار که او را دیدم، قبل از شیفت شام، پشت میز کارکنان نشسته بود و داشت شاخ و برگ اضافی گل‌ها را می‌زد و آنها را در گلدان می‌گذاشت. وقتی از کنارش می‌گذشتم سرش را بلند کرد، و دیدم با این که موهایش سیاه است، چشمانش آبی روشن است. بازوهایش لاغر بودند و استخوان‌های شانه‌اش با زاویهٔ تیزی بیرون زده‌بود. نگاهمان که با هم برخورد کرد او به سرعت سرش را پایین انداخت و بعد دوباره سرش را بلند کرد. وقتی دوباره سرش را بلند کرد من نگاهم را برگرداندم. یکی دو روز بعد، کنار دستگاه کارتکس‌زنی ایستاده بود و داشت سعی می‌کرد سردربیاورد چطور ساعت پایان کارش را بزند. من تازه به رستوران رسیده‌بودم و کفش‌هایم از باران خیس بود. گفتم «بیا. اینجوریه. اینجوری باید بزنی.» و کارتکسش را گرفتم و توی دستگاه گذاشتم و تکانی دادم، چون بعضی وقت‌ها باید دستگاه را تکان داد. دستگاه ساعت را روی کارت حک کرد: ۴:۲۵ بعد از ظهر. او گفت «عجب آشغالیه. رئیس باید درستش کنه.» در مقایسه با ظاهر شکننده‌اش، صدایش بم به گوش می‌آمد. دیدم که روی گردنش هاله‌ای از جوش قرمز است که سعی می‌کند با آرایش پنهانش کند. به نظر می‌رسید جوش‌ها دارند یا به بالا به طرف صورتش و یا به پایین به سمت بدنش حرکت می‌کنند، انگار همان‌ها بودند که سینه‌ها و باسنش را خورده بودند. آرنجش به آرنج من خورد، ولی نمی‌توانستم بگویم عمداً این کار را کرده‌است. و بعد رئیس وارد اتاق شد.

گفت «شب شلوغی در پیش داریم،» و روی پشتم زد.

پیشخدمت به او گفت «دستگاه کارتکس کار نمی‌کنه.»

رئیس گفت «اِ؟» به نظر می‌رسید خجالت کشیده. «به تعمیرکار می‌گم.»

ولی رئیس اشتباه می‌کرد، شب خلوتی بود. که می‌تواند بدتر باشد، چون آدم باید خودش را مشغول کند، یا دست کم مشغول به نظر برسد. تنبیه خودخواسته‌ای برای کسادی کاسبی، انگار کارکنان مقصر باشند.

من وقت را به جلا دادن همهٔ ابزار استیل آشپزخانه گذراندم، از ظرف پولیش کهنه‌ای استفاده کردم که رویش نتایج فوری را تضمین کرده‌بود. به تضمینش  عمل کرد، و من از دیدن درخشش اشیاء احساس رضایت کردم. وقتی سفارشی رسید، کار سخت و طاقت‌فرسا بود و باید خودم را به زور تا پای کباب‌پز می‌کشاندم و هر چه را که تقاضا شده‌بود حاضر می‌کردم. مطمئن بودم امشب شبی نیست که تقاضای افزایش حقوقم را مجدداً مطرح کنم. بابت این قوهٔ تشخیص به خودم تبریک گفتم. هر از گاهی از پنجرهٔ گرد در آشپزخانه نگاهی می‌انداختم و دختر پیشخدمت لاغر را می‌دیدم که سینی ماگ‌های قهوه را از این سوی رستوران به آن سو می‌برد. چطور می‌توانست سینی ماگ‌های قهوه را بلند کند؟ چطور می‌توانست روی آن پاهای لاغر بایستد؟ ولی در هیچ یک از کارهایش نشانی از تقلا نبود، مثل پرنده‌های کوچکی که ناگهان با نیروی زیاد می‌پرند و بال‌هایشان را به‌شدت به هم می‌کوبند. فکر کردم باید دعوتش کنم با هم جایی برویم. می‌توانستیم برگردیم و غذایمان را همین‌جا بخوریم. مدت زیادی را صرف تماشای منو کنیم. یک بار هم که شده دیگران را معذب کنیم. آخرش می‌توانستیم درخواست کنیم که رئیس رستوران را ببینیم، و اگر او در حال سخاوتمندی می‌بود ممکن بود از صورت‌حسابمان صرف نظر کند.

آن شب در خانه روی کاناپه نشستم و مصاحبهٔ دیوید لترمن با یک خانم ستارهٔ سینما را تماشا کردم. زن گوشواره‌هایی که به شکل غیرمعمولی بلند به گوش داشت، کفش پاشنه بلند پایش بود و پیراهن قرمزی پوشیده بود که همه‌اش امیدوار بودم چیزی از بالا و پایینش ببینم. لترمن از او سؤال کرد «به نظرتون یه تعطیلات رؤیایی چیه؟» خانم ستاره گفت «وای، من فقط دلم می‌خواد لباس خواب تنم باشه و توی خونهٔ خودم باشم.» و دیوید لترمن، همان طور که عادت دارد، توی دوربین نگاه کرد، و همهٔ تماشاچی‌ها خندیدند، و پل شافنر دستی به کی‌بردش کشید، و بیرون پنجرهٔ خانه‌ام باران هنور می‌بارید، و در کمال تعجب متوجه شدم کسی که دیوید لترمن دارد با او مصاحبه می‌کند همان پیشخدمت آنورکسیایی است . و دیوید لترمن توی دوربین نگاه می‌کرد، که یعنی داشت به من نگاه می‌کرد، و می‌گفت «واقعاً یه ساندویچ پنیر کبابی درست کردن برات این‌قدر مشکله؟» و پیشخدمت آنورکسیایی با یک بشقاب ساندویچ پنیر کبابی در دست به عنوان شاهدی بر ناتوانی من آنجا ایستاده بود. دیوید لترمن می‌پرسید «دلیل برگرداندن این چی بوده؟» ولی پیش از آن که بتوانم جواب بدهم شاگر اول گفت بعضی از ما که امشب اینجا هستیم مستقیماً به بازار کار خواهیم رفت.

ناگهان روی کاناپه از خواب پریدم. یک برنامهٔ پلیسی دههٔ هفتاد یا هشتادی از تلویزیون پخش می‌شد. بادی تاک. خاموشش کردم. سپیده داشت می‌دمید. بلند شدم و دور اتاق نشیمن چرخی زدم و بعد دوباره روی کاناپه نشستم. کاناپه نرم بود؛ کنارش یک صندلی و یک آباژور بود، که همه را خانم صاحبخانه سخاوتمندانه به من بخشیده بود. بار اول که برای بازدید آپارتمان آمده‌بودم، با دیدن یخچالی در اتاق نشیمن تعجب کردم. خانم صاحبخانه گفت «این را هم می‌تونید نگهدارید.» انگار داشتن یخچال در اتاق نشیمن چیز مطلوبی باشد. گفت «بعضی‌ها دوست دارن یه یخچال اضافی داشته باشن.» من وانمود کردم دارم پیشنهادش را سبک سنگین می‌کنم. به بالکن رفتیم، که مزیت اصلی و عامل خرید آپارتمان محسوب می‌شد. آن روز آفتابی بود، و مدتی همان‌جا ماندیم و خیابان را که پنج طبقه پایین‌تر بود تماشا کردیم. مستأجر قبلی بی آن که زحمت یک روزنامه پهن کردن به خودش بدهد، یک جفت کفش را روی بالکن با اسپری رنگ کرده بود. مابین من و خانم صاحبخانه، سایهٔ ماندگار دو پا در مقابل نرده‌ها نقش بسته بود. جای پاها کیفیتی روح‌وار داشتند، انگار کسی پایین پریده و جای پایش را به یادگار گذاشته باشد. می‌خواستم از صاحبخانه خواهش کنم در صورت امکان پاکشان کند، ولی این کار را نکردم و آپارتمان را همان طوری گرفتم.

حالا در بازکن را باز کردم و بیرون رفتم. باران ریزی می‌بارید. شاید امروز روزی بود که بالکل قطع می‌شد. هیچ‌کس توی خیابان نبود. در دوردست ردیف فشرده‌ای از درختان بود که در آن نور کم نزدیکتر از آنچه بودند به نظر می‌رسیدند. پشت درخت‌ها کوهستان بود. کوهستان و درختان سبب می‌شدند شهر، روستایی، یا در شرف تبدیل به روستا به نظر بیاید، انگار تمدن پس‌رفت می‌کرد و طبیعت دوباره زمین را به نفع خود مصادره می‌کرد. شهردار سعی کرده‌بود با عبارت «شهر بین‌المللی در حال ظهور» با این وضعیت مقابله کند. امیدوار بود این اصطلاح رواج پیدا کند. تا به حال که این اتفاق نیافتاده بود. در تلویزیون محلی، هر نیم‌ساعت آگهی‌هایی بدساخت پخش می‌شد که در آنها وانمود می‌شد مردم کوچه و خیابان راجع به این که این شهر همین حالایش هم شهری بین‌المللی است یا لیاقت بین‌المللی بودن را دارد، حرف‌های خودانگیخته‌ای می‌زنند. ولی واضح بود که هیچ کدام نمی‌دانستند چه می‌گویند. بدتر این که اصطلاح «شهر بین‌المللی در حال ظهور» چنان دشوار بود و برای گفتنش به چنان تمرکزی نیاز بود که پس از تماشای چندبارهٔ این آگهی‌ها، می‌شد مکث کوتاهی را که مردم پیش از گفتن عبارت می‌کردند تشخیص داد. همین مسأله که همه موفق می‌شدند بدون لکنت عبارت را بیان کنند ناظر به این بود که ادعای مردم کوچه و خیابان بودن آنها دروغی بیش نیست.

پایین بالکن خانه‌ام دو پسر سیاه پوست دوچرخه سواری می‌کردند. از باران خیس خیس شده‌بودند و می‌خندیدند و سرشار از بی‌پروایی بودند. یکی از پسرها اتفاقی نگاهی به بالا انداخت و مرا دید. داد کشید «به چی نگاه می‌کنی مردیکهٔ سفیدپوست؟» بعد سرعت گرفت و دور شد، انگار بتوانم شیرجه بزنم پایین و بگیرمش. من حس کردم تحقیر شده‌ام، نه به خاطر کلمهٔ سفیدپوست، بلکه به خاطر کلمهٔ «مرد». فکر کردم مرا یک مرد می‌بیند. موقعی که هشت سالم بود، یک روز عصر را با گروهی از دوستانم و یک پسر سیاه‌پوست تنها که از محلهٔ همسایه آمده بود به بازی گذراندیم. تمام بعد از ظهر را بازی کردیم، تا این که سر و کلهٔ یکی دیگر از دوستانمان پیدا شد که سبب شد پسرک سیاه‌پوست اضافه بیاید. دوستم به او گفت «وقتشه بری خونه رفیق.» پسر نپذیرفت که به خانه برود، و مشاجره‌ای درگرفت. من می‌خواستم از او طرفداری کنم، ولی پیش از آن که بفهمم چه بگویم، پدر دوستم پنجرهٔ آشپزخانه‌شان را باز کرد.

او، با این فرض که پسر سیاه‌پوست عامل دردسر است، گفت «برو خونه پسر. برو خونه قبل از این که بیام پایین و چنان بزنم که برق از چشات بپره.»

صبح که از خواب بیدار شدم، باران به‌شدت می‌بارید. همسایهٔ طبقهٔ پایینی‌ام هنوز روزنامه‌اش را داخل نبرده بود، این بود که در دهلیز نشستم و روزنامه‌اش را خواندم.

اوضاع کار و کاسبی خراب است. خبر مهم این بود. کاسبی خراب است و باران بند نمی‌آید. وضع کاسبی بهتر خواهد شد، ولی قبل از آن خراب‌تر می‌شود. باران هم بدتر خواهد شد. و بعدش قطع می‌شود.

همسایه‌ام وقتی پایین آمد کت حوله‌ای خاکستری رنگی به تن داشت.

گفتم «بفرمایین، روزنامه‌تون.» انگار فقط به این دلیل با روزنامهٔ او در دستم اینجا ایستاده بودم که روزنامه را به دستش بدهم.

رنجیده به نظر می‌رسید. گفت «متشکرم.» کلماتی توخالی.

روزنامه را تا کرد و زیر بغلش گذاشت؛ زیر بغلش لک شده‌بود. برایم سری تکان داد. گفت «روز خیلی خوبی داشته‌باشین.» ولی واضح بود که از ته دل نمی‌گوید.

با این حال روز خوبی بود. صبح ورزشم را کردم. هر روز می‌کنم. اگر روزی به ارتش ملحق شوم، آماده خواهم بود. ولی به هیچ وجه قصد پیوستن به ارتش را ندارم. یکی دو سال پیش، سر زمین بسکتبال، آقای مسن‌تری بعد از بازی پیشم آمد و در مورد زندگی با من صحبت کرد. رفتارش دوستانه بود و علاقه نشان می‌داد، و فکر کردم شاید همجنس‌باز باشد. می‌گفت «واقعاً این طوره پسرم؟« هر چه که می‌گفتم لبخند می‌زد. آخر مکالمه‌مان، کارت ویزیتش را به من داد: گروهبان رابرت آلتن. «یه وقتی سری بهم بزن پسرم، گپی بزنیم.» به سر زدن به او فکر کردم، ولی چیزی که واقعاً می‌خواستم این بود که او به زمین بسکتبال برگردد و دوباره از من بخواهد که یک وقتی سری به او بزنم.

پنجاه تا شنا رفتم، پشت سر هم و بدون تقلا. چند دقیقهٔ بعد، پنجاه‌تای دیگر. این سری به کمی تلاش نیاز داشت. بعد دراز نشست رفتم. اتاق می‌لرزید. ورزشم که تمام شد، بدنم را در آینه بررسی کردم. لبه‌های تیز با لبه‌های گرد برخورد میٰکردند. وقتی به پهلو می‌چرخیدم، تیزی جای خود را به گردی می‌داد. فکر کردم عین بدن همستر. و بعد به پیشخدمت آنورکسیایی فکر کردم که کنار دستگاه کارت‌زن پیشم ایستاده بود. بدن همستر کنار بدن پرنده. همستر گفت «بیا. اینجوریه. اینجوری باید بزنی.» و بال پرنده پنجهٔ همستر را لمس کرد، ولی مشخص نبود کارش عمدی بوده‌باشد.

شنبه شب تصمیم گرفتم یک بار دیگر تقاضای افزایش حقوق کنم. مخصوصاً با توجه به این که یکی از آشپزها سر شیفتش حاضر نشده‌بود. من کار او را هم به عهده داشتم، کاری تقریباً غیرممکن، از آنجا که آن شب سفارش‌ها تمامی نداشت. از دخترهای پیشخدمت که سفارش‌ها را برایم می‌آوردند متنفر بودم، حتی از دختر آنورکسی. رئیس گفت که می‌آید و کمک می‌کند، انگار اصلاً می‌دانست چه‌کار باید بکند، انگار هر کسی از در می‌آمد تو می‌توانست کار مرا انجام دهد. ولی او کمک نکرد، و من این را دلیل محکم‌تری برای تقاضای اضافه‌حقوق تعبیر کردم. «می‌خواستم خواهش کنم حقوقم بشه ساعتی…» «می‌خواستم خواهش کنم حقوقم از ساعتی…»

نزدیک نیمه‌شب، بالاخره اوضاع آرام شد. پیش‌بندم حسابی کثیف شده‌بود، انگار با غذا به من شلیک کرده‌باشند، همان‌طور که بعضی‌ها برای تفریح به همدیگر رنگ شلیک می‌کنند. ظرف‌شور سیگاری می‌کشید، و من آرزو می‌کردم رئیس سربرسد و مچش را بگیرد. از پنجرهٔ در آشپزخانه پیشخدمت آنورکسی را می‌دیدم که دارد انعام‌های شبش را جمع می‌زند. آن طور که روی کپهٔ پول‌ها تمرکز کرده‌بود استخوان گونه‌اش برجسته‌تر به نظر می‌آمد. می‌دانستم تا وقتی تمیزکاریم را تمام کنم او دیگر رفته‌است. یک سفارش ثانیهٔ آخری رسید، و من آماده‌اش کردم. بعد با یک برس سیمی بلند کباب‌پز را ساییدم که تمیز شود. قرار بود هر شب تمیزش کنم، ولی هرگز این کار را نمی‌کردم، و هیج‌کس متوجه نمی‌شد. ولی امشب، نباید هیچ مدرکی می‌ماند که کسی بتواند علیه من استفاده کند. تکه‌های سفت ذغال و خاکستر که در طی سالیان جمع شده‌بودند، مثل مورچه از لای میله‌ها پایین می‌ریختند. شانه‌ام از تلاش زیادی که کرده‌بودم درد گرفت. وقتی از پنجره نگاه کردم، بله، پیشخدمت آنورکسی رفته‌بود.

فکر کردم چند تا کار خرده‌ریز دیگر مانده و زود تمام می‌شود، ولی سرم را که برگرداندم رئیسم را دیدم که با بشقابی در دست آنجا ایستاده‌است.

پرسید «این چیه؟»

توی بشقاب یک ساندویچ پنیر کبابی بود: نان تقریباً سیاه شده‌بود، ولی همان طور که رئیس نشانم داد، پنیر آب نشدهٰ بود.

پرسید «چطوری می‌شه نون بسوزه، ولی پنیر آب نشه؟» چهره‌اش مهربان بود.

بیرون، زیر سایبان رستوران ایستادم. باران با امواجی عظیم از آسمان به پایین سرازیر می‌شد. باد و تاریکی کیفیتی شبیه به فوران‌های آتش‌فشانی به آن می‌داد. مردم می‌گفتند این دیگر آخرش است ــ آخرین بارش باران ــ و خیلی زود، از فردا صبح، یا فردا بعد از ظهر، هوا آفتابی خواهد شد. این را جایی شنیده بودند.

شروع به راه رفتن کردم. چترم دفاعی محسوب نمی‌شد. دو چهارراه بیشتر نرفته بودم که چتر زیر شلاق باد و باران پاره شد و فقط اسکلتش در دستم بافی‌ماند. چرا نمی‌توانستند چتری اختراع کنند که تاب یک باران سیل‌آسا را داشته‌باشد؟ شانزده سالم که بود در مدرسه فرم تقاضانامه‌ای برای کار تابستانی پر کردم و بعد فراموشش کردم تا این که صبح روزی در ماه ژوئن مدیر یک کارخانهٔ چترسازی تلفن کرد که با هم قرار ملاقات بگذاریم. یک کارگاه کوچک خانوادگی در حومهٔ شهر بود که هنوز کارخانه‌هایی باقی مانده‌بودند. برای رسیدن به آنجا سوار سه خط اتوبوس شدم. مدیر یک مرد عرق‌آلود و کراوات بسته بود و یک دکمه از وسط پیراهنش پریده بود. یک کارمند دفتری لازم داشت. از من پرسید چه مهارت‌هایی دارم، ولی من نمی‌دانستم چه جوابی بدهم چون پیش از آن هرگز شغلی نداشتم. به او گفتم آدم سخت‌کوشی هستم، چون فکر می‌کردم اگر فرصتش را به من بدهند واقعاً همین‌طور خواهد بود، و او ظاهراً پذیرفت. بعد مرا برد و کارخانه را نشانم داد. قدیمی بود و از چوب ساخته شده بود و حدس زدم حتماً موش دارد. یک گروه مکزیکی، یا آدم‌هایی که قیافه‌شان به مکزیکی‌ها می‌خورد دور یک میز طویل ایستاده بودند و نشان‌های تجاری را روی چترها اسپری می‌کردند. کنجکاو بودم که ببینم چه‌کار می‌کنند، و مدیر مرا نزدیک‌تر برد که بتوانم ببینم. بوی رنگ دلپذیر بود و مرا به یاد کودکستان می‌انداخت. با نیش باز به آقای مدیر گفتم «چه بوی خوبی می‌دهد.» او نگاه پرسشگری به من انداخت، و سی ثانیه نگذشته بود که بو چنان تند و سرگیجه‌آور شد که ترسیدم بالا بیاورم. آقای مدیر گفت «بیا از اینهافاصله بگیریم.» دفتری را که اگر کار را می‌گرفتم باید آنجا کار می‌کردم نشانم داد. یک قفسه پرونده و یک ماشین تحریر و پنجره‌ای داشت که به همکف کارخانه باز می‌شد. خودم را با کراوات پشت میز تصور کردم، و تصویر به وجدم آورد. دو روز بعد، آقای مدیر تلفن کرد و شغل را به من پیشنهاد کرد، و من به او گفتم که راهش برایم خیلی دور است، ولی به هر حال از او متشکرم.

سه چهارراه مانده به خانه‌ام، می‌توانستم ببینم که چراغ اتاق نشمین را روشن گذاشته‌ام. در تاریکی همچون فانوس راهنما عمل می‌کرد. باران موهای یک طرف سرم را به آن چسبانده بود. ماشینی از سمت مقابل خیابان به طرفم می‌آمد، و از هر دو طرف آب می‌پاشید. مسیرش را به طرف من کچ کرد، و برای یک لحظه فکر کردم شاید آشغال‌کله‌هایی باشند که بخواهند توی چاله‌ای برانند و مرا خیس کنند. ولی بعد ماشین سرعتش را کم کرد، و سپس کاملاً ایستاد، پنجره‌اش پایین آمد، و پیشخدمت آنورکسی سرش را از آن بیرون آورد.

گفت «بیا بالا خنگه.»

دختر دیگری هم توی ماشین بود، به همین خاطر صندلی عقب نشستم.

گفتم «خونه‌ام همین‌جاست، و به سوی آن اشاره کردم، ولی دختر به جای دور زدن راهش را ادامه داد و روی پل رفت و از ریل راه‌آهن گذشت و به سوی تپه‌ها رفت.

پیشخدمت آنورکسی در حالی که از توی آینه به من نگاه می‌کرد، گفت «این دوست منه»، ولی برف‌پاک‌کن‌ها سر و صدا می‌کردند و اسم دوستش را متوجه نشدم.

دختر، دوستش، به دانشگاه می‌رفت. یا می‌خواست به زودی به دانشگاه برود. پیشخدمت آنورکسی هم بهار به همان دانشگاه می‌رفت. نشنیدم چه رشته‌ای می‌خواهد بخواند. چنان حرف می‌زد که انگار به همین زودی خسته شده‌است. دستان لاغرش فرمان را محکم گرفته‌بودند. بازوانش، در بلوز سیاه پیشخدمتی هم‌ضخامت انگشت به نظر می‌رسیدند. اصلاً به اینها هم می‌شد گفت بازو؟ ولی او وحشیانه رانندگی می‌کرد. بالا و به میان تپه‌ها می‌رفتیم، همان تپه‌هایی که انگار داشتند به حریم شهر تجاوز می‌کردند. خیلی زود در اعماق آنها بودیم، و من در عین تعجب دریافتم آنا نه قلب زندگی روستایی، که مرکز شهرک‌های حومه‌نشین هستند. خانه‌های قشنگی که عین همدیگر به نظر می‌رسیدند و گوشه به گوشهٔ هم قرار داشتند با فاصلهٔ کمی از خیابان اصلی قرار داشتند. بیلبوردها خبر از ساخت خانه‌های جدید می‌دادند، و یک پاساژ خرید جدید که زیاد در موردش می‌شنیدم. یک بیلبورد دیگر تصویری از کرهٔ زمین را در حال گردش نشان می‌داد، با پیکانی که به یک نقطهٔ ریز که ظاهراً ما بودیم اشاره می‌کرد. رویش نوشته بود «شهر بین‌المللی در حال ظهور.»

خیلی زود داشتیم دوستش را جلوی خانهٔ بزرگ پدر و مادرش پیاده می‌کردیم. همه‌جای خانه تاریک بود، الا یک چراغ که مسیر پارکینگ را روشن می‌کرد. دختر بلند گفت «شب به‌خیر! شب به‌خیر!»

من رفتم جلو نشستم و متوجه شدم کفش‌هایم چقدر خیسند. متوجه شدم چقدر به پیشخدمت آنورکسی نزدیک شده‌ام. به سمت شهر بازمی‌گشتیم. در چرخاب تاریک توفان، یک ساختمان اداری عظیم را می‌دیدم که آنتنش در تاریکی شبیه صلیبی بر تارک یک کلیسا به نظر می‌رسید.

دختر، کاملاً بی‌مقدمه پرسید «یه معما بگم؟»

گفتم «بگو.»

«توی یک جنگلی یه کابینی هست که توش دو نفر آدم مرده‌ان، هر دوشون به صندلی بسته شده‌اند.» مکث کرد و نگاهی به طرف من انداخت. «در و پنجره‌های کابین بسته‌ان و آب‌بندی شده‌اند. این آدم‌ها بر اثر قتل، مسمومیت، بی‌آبی، خودکشی، آتش‌سوزی، خفگی، بیماری، یا گشنگی نمرده‌ان. پس بگو برای چی مرده‌ان؟»

بعد چنان تمرکز کرد که انگار خودش هم دارد به جواب معما فکر میٰکند. به کلمهٔ «گشنگی» فکر کردم. واقعاً هیچ ایده‌ای نداشتم که جواب چه می‌تواند باشد، برای همین الکی حدس زدم ایدز.

نه.

یک بار دیگر حدس زدم.

نه.

پرسیدم «واقعاً وقتی داری توی این بارون رانندگی می‌کنی مجبوریم راجع به مرگ حرف بزنیم؟» دختر قهقهٔ سینمایی هیولاواری زد و ادای چرخاندن سریع فرمان را درآورد، انگار بخواهد وارد مسیر ماشین‌های مقابل شود. این کارش عصبیم کرد. برف‌پاک‌کن‌ها با تمام قدرت ریتم خودشان را می‌نواختند. دوباره گفت «دلیل مرگشون چی بوده؟» از پیچی پیچیدیم و ساختمان اداری موقتاً ناپیدید شد و بعد دوباره پیدایش شد، حالا دیگر آنتنش شبیه سوزنی بود که در بازویی فرو رفته‌باشد.

گفت «هواپیماست خنگه. کمربند ایمنی بستند و توی کابین هواپیمایی هستند که توی یه جنگلی سقوط کرده.»

درباره‌اش فکر کردم، و از آن طرف دوباره سؤال را امتحان کردم. بالاخره گفتم «معمای خوبیه.»

او گفت «می‌دونم. کلی از اینها بلدم.»

داشتیم از ریل راه‌آهنی می‌گذشتیم که حدود یک مایل با آپارتمان من فاصله دارد. یک بار مسؤل بار رستوران از دست پلیس‌هایی که وسط شیفت کارش آمده‌بودند بازداشتش کنند فرار کرد، و چون نمی‌دانست کچا برود کلی تا ریل راه‌آهن دویده بود و زیر بوته‌های اطرافش پنهان شده‌بود. سه ساعت بعد پیدایش کرده‌بودند، در حالی که کثافت از سر تا پایش را گرفته‌بود، و به زندان برده‌بودندش. در جلسهٔ دادگاهش، به توصیهٔ وکیل مدافع تسخیریش «فرجام خواهی» نکرده‌بود، که حداکثر سه سال زندان نصیبش شود. ولی نمی‌دانست اصطلاح به چه معناست، و در حالی که با لباس گل و گشادش در دادگاه ایستاده بود، گفته بود «فرزام نمی‌خوام» و همهٔ حضار در دادگاه خندیده بودند.

یک‌دفعه از من پرسید «داری به چی فکر می‌کنی؟ چرا این‌قدر ساکتی؟»

داستان مسؤل بار را برایش گفتم، و او گفت «چه داستان جالبی.» بعد گفت «چه داستان عجیبی.» بعد گفت به تحصیل حقوق فکر کرده ولی به این نتیجه رسیده که این کار را نکند. ولی با همهٔ اینها، شاید در نهایت همین‌کار را می‌کرد.

گفت «پسر جالبی هستی، خودت می‌دونی؟» و نوبت من بود که لبخند بزنم، چون زمان زیادی از آخرین باری که کسی مرا پسر خطاب کرده‌بود می‌گذشت. من کی مرز بین پسر بودن و مرد شدن را رد کرده‌بودم؟ هر وقت که بود، این مرز چنان باریک و نامحسوس بود که اصلاً متوجه وجودش نشده‌بودم. شاید اگر بهتر توجه کرده‌بودم، وضعم متفاوت از این بود.

گفتم «پسر، خیلی عجیبه که بهم می‌گی پسر.» برای همین دوباره گفت «پسر… پسر… پسر.» دیگر داشت سر به سرم می‌گذاشت. ولی ناگهان دیگر فقط نمی‌گفت «پسر»، بلکه می‌گفت «پسر خوشگل». یا شاید عوضی شنیده‌بودم. «پسر خوشگل.» می‌خواستم سؤال کنم و ببینم درست شنیده‌ام یا نه، چون صدای باران زیاد بود و ماشین خیلی سر و صدا می‌کرد و او با چنان حرارتی رانندگی می‌کرد، و تمام نیروی عضلات فسیل‌شده‌اش را در ماشین می‌ریخت. به دهانش نگاه کردم و منتظر شدم دوباره بگوید. دهانی گشاد با لب‌هایی پهن. لب‌هایش گوشتالودترین قسمت بدنش بودند. لحظه‌ای که نگاهم را به سوی خیابان برگرداندم شنیدم که دوباره گفت.

گفت «پسر خوشگل. پسر خوشگل خوشگله.»

پرسیدم «واقعاً؟ راست می‌گی؟»

---------------

پایان

--------------

آنورکسی*:   مبتلا به بی اشتهایی عصبی